تبليغاتX
namjooooooooooooooooooooooo
 
namjooooooooooooooooooooooo
 
 
MOHSEN namjooooooooooooooooooooooo
 

گفتگو: معصومه ناصری

naserim@radiozamaneh.nl

کلیپ زلف بر باد که هدیه نوروزی سایت تهران اونیو به مخاطبانش بود کلی طرفدار پیدا کرد و صدها هزار نفر داونلودش کردند.این اقبال برای نامجو دردسرساز بوده چون خیلی زود دور و بر این کلیپ حاشیه‌هایی به وجود آمد که این خواننده متفاوت ایرانی به آن علاقه‌ای ندارد. اما این تنها خبر تازه زندگی محسن نامجو در بهار هشتاد و شش نیست.

گفتگو با محسن نامجو را از اینجا بشنوید

کلیپ زلف برباد را از اینجا ببینید


 

آقای نامجو در سال تازه از کارهای تازه‌تان چه خبر؟
من بعد از اینکه از هلند برگشتم ایران، در بهمن‌ماه، خوشبختانه خبر دادند از پنج‌تا آلبومی که ما در این سال‌‌‌ها مدام دنبال مجوزشان بودیم از ارشاد، بالاخره یکی از آلبوم‌ها موفق شد که مجوز بگیرد که در اردیبهشت‌ماه، ماه می، و یا ماه بعدش در ایران منتشر می‌شود.

یعنی قرار است آلبوم‌تان با مجوز در ایران منتشر بشود؟
از پنج‌تا آلبوم، یکی‌اش آره. یعنی مجموعا ۸ الی ۱۰ قطعه مجوز گرفته که قرار است منتشر بشود.

کدام آهنگ‌ها توی این آلبوم جدید هست؟
اصلی‌ترینش قطعه‌ «ترنج» است، یعنی کلا قطعاتی‌ست که در آلبوم «ترنج» بوده که شعرهایش همه قبلا مجوز گرفته بود. این شعرها همه کلاسیک بود و جزو اشعار خود من نبود. یعنی به لحاظ مضامین شاید هیچ مشکلی وجود نداشت. این اتفاق توسط انتشاراتی «باربد» دارد می‌افتد . غیر از آن با همین انتشارات قرار است که بعد از انتشار آلبوم «ترنج» حول و حوش خردادماه ضبط آلبوم جدید را شروع کنیم که البته این آلبوم تحت تدابیر شدید امنیتی قرار دارد و مثل آلبوم‌های دیگر هنوز میان مردم پخش نشده.

تدابیر شدید امنیتی یعنی چی؟ یعنی برایش محافظ استخدام کردی یا توی گاوصندوق نگه‌اش می‌داری یا چی؟
نه منظورم این است که این‌بار یک استودیو مورد اعتماد انتخاب شده که دیگر کار به وسیله یک‌سری روابط بیرون نیاید و پخش نشود، تا زمانی‌که منتشر بشود. به‌هرصورت در این ایام من حدود ۸ تا ۱۰ قطعه جدید دارم که اینها قرار است ضبط بشود.

پس سال ۸۶ را طرفدارهایت با خبرهای خوش شروع می‌کنند.
همه به من لطف دارند و امیدوارم که این‌طوری باشد. سه‌تاش هم در روزهای عید توی ایران چاپ شد. یک سریال هم ساخته‌ آقای رضا عطاران به اسم «ترش و شیرین» که در ایام عید در ایران پخش شد و آهنگسازموسیقی تیتراژ آن سریال کار آقای حمیدرضا صدری بود. نشریه‌ «نسیم» هم یک آمارگیری کرده بود از موزیسین‌ها و ترانه‌سراهای فعال در ایران که خب همه‌شان کار منتشر کرده‌اند. در مجموعه‌ آمارگیری‌شان چندتا از قطعات من را به‌عنوان قطعات منتخب سال ۸۵ انتخاب شده بودند.

آنها هم لطف داشتند به من و این را هم گفته بودند که ما راجع به موزیسینی داریم صحبت می‌کنیم که هنوز هیچ کاری از او در ایران منتشر نشده است.

آهنگی که توی «ترش و شیرین» خواندی، جریانش چی بود؟
آن آهنگ ساخته‌ من نیست، ساخته دوستم حمیدرضا صدری‌ست که آهنگساز چندتا از سریال‌های ایرانی‌ست از جمله همان سریال معروف «نرگس» که توی ایران سه‌چهارماهی هرشب پخش شد. شعرش از خانم نیلوفر لاری‌پور بود و آهنگ هم از حمیدرضا صدری. سبک و سیاق‌اش با کار خودم فرق داشت، یعنی می‌توانم بگویم که شکل و شمایل پاپ‌تری داشت کار حمیدرضا. گویی یکی‌ـ دونفر خواننده‌ دیگر هم آن کار را خوانده بودند، ولی آقای رضا عطاران کارگردان فیلم گویا آوازی را که من خوانده بودم پسندیده بود.

حالا از این خبرهای خوب که بگذریم، خبرهای داغ دیگری هم در مورد شما در اینترنت بود. یک کلیپی را بهار امسال من از شما دیدم که شنیدم گویا خانم زهرا امیرابراهیمی بازیگر سریال «نرگس»‌ در آن حضور دارد. این کار شما بود؟
قطعه بله، قطعه کار من بود. این قطعه مربوط به ۴سال پیش بود. یعنی یک فیلم انیمیشن بود ساخته‌خانم فاطیما یثربی که حدود ۴ـ ۳سال پیش ایشان یک انیمیشن ساخته بود برای کارنامه‌ی فوق‌لیسانس‌اش و من تم این قطعه‌ «زلف برباد» را آنجا برای فیلم انیمیشن ایشان ساختم. ولی سال ۸۵ یک شعر حافظ را مناسب با آن فضا گیر آوردم و با توجه به آن فضاهایی که در آن یکی‌ـ دوشبی که این قطعه را داشتم من آوازش را اتود می‌زدم ، آن را کار کردم. یعنی یک حال و هوایی بود که حقیقت می‌توانم بگویم کاملا شخصی بود و با فضایی که در این کلیپ وجود دارد زمین تا آسمان متفاوت بود. برداشت شخصی خود من یک حال و هوای عاشقانه‌ای بود،.

من خودم سریال «نرگس» را ندیدم و چهره‌ خانم امیرابراهیمی را هم همین‌طور. خانمی که در کلیپ هست خود ایشان است؟
سریال «نرگس» را من چند قسمت‌اش را دیده بودم آن‌زمان بازی ایشان را هم دیده بودم. بعد از آن‌‌که متاسفانه آن فیلم روی سایت‌ها پخش شد از ایشان، به‌قول معروف، باعث سروصداهایی توی ایران شد و مشکلات قضایی برای ایشان پیش آمد .اما من خود ایشان را طی یکی‌ـ دو برخورد توی یک کافه‌ دورادور دیده بودم.

اتفاقا ایشان هم بعد از صحبتی که کردیم، مثل دیگران کارهای من را شنیده بود و مثل همه دیگران هم ایشان ابراز لطف داشت و گفت که کارها را شنیده و پسندیده و اینها و ما آشنایی‌مان در این حد بود.

آقای سهراب مهدوی مسئول سایت تهران اونیو که از دوستان نزدیک و صمیمی من است،‌ پارسال به مناسبت بهار روی سایت یک قطعه از کارهای من را به عنوان بهاریه انتخاب کرد.

بهار ۸۵ در واقع؟
بله بهار ۸۵. این اتفاق که پارسال افتاد، چون تعداد دانلودها زیاد بود و عده‌ای در ایران پسندیده بودند قطعه را ، ایشان گفت این تجربه را امسال هم تکرار کنیم، منتها این‌بار تصویر هم رویش بگذاریم. حقیقت موضوع این است، من انکار نمی‌کنم که آقای مهدوی من را درحد اشاره در جریان قرار داد که مثلا ما از تصویر چند نفر می‌خواهیم استفاده کنیم، از جمله مثلا اسم این خانم را برد. و من خب هیچ موقع فکر نمی‌کردم که قرار است یک چنین برداشتی بشود . متاسفانه چندروز مانده به نوروز امسال من اصلا در تهران نبودم و بعد از پانزده روز که برگشتم دیدم که چندتا از آشنایانم من را در جریان قرار دادند. اولا یک آماری به من دادند که چیزی حدود ۴۰۰ـ ۳۰۰هزارتا از این کار دانلود شده

پس خیلی کار محبوبی بوده. حالا اینهمه دانلود به‌خاطر اسم شما بوده یا به‌خاطر اسم خانم امیرابراهیمی؟
من دقیقا قضاوتم این است که به‌خاطر اسم خانم امیرابراهیمی بوده. حالا به‌هرحال خیلی‌ها هستند که به من لطف دارند و کار من را ممکن است در مقیاس چند هزار تایی هم بشنوند. اما اینکه من به خاطر آن دلایلی که ایشان چند ماه پیش توی تریبون بود و بحث‌اش مطرح بود، خواسته باشم یک همکاری مشترک با ایشان داشته‌ باشم اصلا این‌طور نبوده است. یا این همکاری به‌هیچ عنوان کار من نبود. من حتی سر آن کلیپ حضور نداشتم و اصلا در جریان ساختن آن کلیپ بودم.

پس شما فقط در این جریان یک قطعه موزیک ساخته بودید؟من یک قطعه صوتی را در اختیار دوستانم قرار دادم و آنها هم گفتند که قرار است روی این قطعه کلیپ هم ساخته بشود؟.

یعنی شما در جریان نبودید که این خانم قرار است در این کلیپ بازی بکند؟
اصلا اصلا برای من معلوم و مشخص نبود که قرار است این شکلی باشد، به‌هیچ عنوان مشخص نبود.

تا آنجایی که من دیدم این‌طور از کار برمی‌آید که گویا این کلیپ برای ایشان ساخته شده، مخصوصا با در نظرگرفتن مضمون شعر.
بلههمین است. حالا علت این است که این دوست ما که این کلیپ را ساخته آقای حامد صفایی که از دوستان بسیار محبوب من و پسر بی‌نظیری‌ست به‌‌‌‌‌‌‌خاطر تواضع ذاتی که در وجودش هست اسم خودش را روی آن کلیپ نگذاشته و فقط اسم من را گذاشته. یعنی وقتی مردم کلیپ را می‌بینند و دانلود می‌کنند، زیر آن نوشته محسن نامجو ۲۰۰۷. من ازش پرسیدم، به‌صورت گلایه، که آخر تو چرا اسم خودت را نگذاشتی. گفت به‌خاطر اینکه اسم من که زیاد مطرح نیست و اگر اسم خودم را در کنار تو می‌گذاشتم، با توجه به اینکه عده‌ای تو را می‌شناسند، ممکن بود این شبه پیش بیاید که من خواسته‌ام اسمم را در کنار اسم تو قرار بدهم و مثلا سوءاستفاده‌ای از فرصت بکنم.

به‌هرحال این عمل او باعث این شبه در ذهن تمام آدم‌هایی شد که نه من را درست حسابی می‌شناسند، نه خانم امیرابراهیمی را و نه هیچ کس دیگری را.

این شبه پیش آمد واین شبه را من به این خاطر خدمت‌تان با قاطعیت عرض می‌کنم که دوستانم برای من ۱۵صفحه ایمیل گرفتند و آوردند که ۹۵درصد نظراتی که مردم داده بودند، همه آنها خطاب به من بود که آفرین که این کار را انجام دادی.نه اینکه موسیقی‌اش را ساختی، اصلا این شبه پیش آمده بود که کلیپ را فقط من ساختم یا مثلا در جریان تصویر بودم و یا اساسا مهمترین بخش قضیه این بود که فکر کرده بودند من این اقدام را کرده‌ام تا به‌نوعی از خانم امیرابراهیمی اعاده‌ی حیثیت بکنم. حتی‌ از واژه‌مصلح اجتماعی و این‌جورچیزها صحبت کرده بودند، در حالی‌که خدا شاهد است من اصلا خودم را در این حد نمی‌دانم، نه تنها راجع به این خانم، راجع به هیچکس و هیچ گروه دیگری که بخواهم چنین نقشی برای خودم قائل بشوم.

من یک کار عاشقانه ساختم که از شخصی‌ترین حالت من بیرون آمده. من از ابراز لطف تمام کسانی که این کار را دانلود کرده‌اند ممنونم، اما به‌هرحال متاسفانه تا یک حدودی با حیثیت من این وسط یک بازی‌هایی شده. به‌خاطر اینکه ما بعد از سال‌ها تلاش کرده بودیم برای همین آلبوم «ترنج»، توسط یک ناشر معتبر یعنی آوای باربد اقدامی مجوز بگیریم، الان متاسفانه حتی روابط من با این انتشارات دستخوش یکسری تغییرات شده است. یعنی حتی برای آنها هم باید اثبات کنم. و این این قضیه زمان می‌برد. از همه اینها مهمتر ارشاد جمهوری اسلامی با این قضیه برخورد ساده‌ای نمی‌کند.

یعنی ممکن است به خاطر این مساله مجوز شما با مشکل مواجه بشود؟
به‌هرحال عقب بیفتد یا یک تغییراتی در آن رخ بدهد. منظورم این است که به‌هرحال این جریان من را در نگرانی قرار داده و آن سیر خوبی که داشت پیش می‌رفت در رابطه با کارهایی که قرار است در سال ۸۶ منتشر بشوند، با این اقدام خیرخواهانه‌ دوستان من متاسفانه دستخوش این تغییرات قرار گرفت. در رابطه با خانم امیرابراهیمی، و در رابطه با اتفاقی که برای ایشان افتاد و ماجرایی که در ماه‌های قبل در ایران پیش آمد، من نه صلاحیت دارم نظر بدهم، نه اصلا نظری دارم در این مورد.

یک اتفاق شخصی بوده و برای یک آدمی افتاده، اصلا هیچ ارتباطی به من ندارد. اما، ناخودآگاه کار من با سرنوشت ایشان در یک مسیر قرار گرفته که این اصلا خواست من نبوده و من به‌هیچ عنوان این قطعه را نخواندم که از خانم امیرابراهیمی اعاده حیثیت بکنم.

من امیدوارم این خیرخواهی ناخواسته‌ شما برایتان دردسرساز نشود؟
متشکرم. از شما. من هم دقیقا نهایت آرزویم همین است. این مژده را هم بدهم که یکسری قطعات دیگر هم هست که شما نشنیده‌اید. می‌توانم بگویم خوشبختانه، چون فکر می‌کنم اگر از «زلف برباد» لذت برده‌اید، از آنها هم شاید از بعضی‌هاشان بیشتر لذت ببرید.

 |+| نوشته شده در  Thu 17 Jan 2008ساعت 12:9 PM  توسط `kaka  | 
 

گفتگو با محسن نامجو خواننده ترانه‌های پرتناقض

ای خاطره‌ات پونز، نوک تیز ته کفشم

معصومه ناصری


 

گفتگو با محسن نامجو را از اینجا بشنوید


 

گفتی که سه‌سال است توی زیرزمین موسیقی ایران هستی و هرچی هم تلاش می‌کنی نمی‌توانی بیایی بیرون.
البته موسیقی زیرزمینی ایران را دوجور می‌شود تعریف کرد. یکی گروه‌هایی‌اند که فقط به‌خاطر اینکه مجوز نگرفته‌اند و کارشان انتشار پیدا نکرده، زیرزمینی‌ تلقی می‌شوند. از این جهت شاید به نوع کار من هم بشود لقب «آندر گراند» داد. ولی یک نوع دیگری از موسیقی زیرزمینی که خبرنگارهای خارجی بررسی‌اش می‌کنند، یک سبک خاص از موسیقی‌ست که بیشتر شبیه سبک راک است که توی دوـ سه‌سال قبل این سبک خیلی طرفدار یا پی‌جو داشته است. از جهت دوم اگر بخواهیم بگویم، می‌توانم بگویم موسیقی من خیلی هم شبیه آن سبک نیست. چون راک محض و راک خالص نیست و درهرحال تلفیقاتی در آن با موسیقی ایرانی صورت می‌گیرد.

مثل اینکه سعدی را راک می‌خوانی ؟
البته قبلا تجربه‌ خواندن شعر سعدی و حافظ را با سبک راک را داشتیم. مثلا گروه «اوهام»، «شهرام شعرباف» این تجربه را داشت که در نوع خودش اولین هم بود. فقط سعدی را با سبک راک خواندن نیست، یک‌جور تلفیق کردن موسیقی ایرانی یا موسیقی محلی و فلکلور ایران است با گام بلوز که خب، بلوز مادر موسیقی راک هم محسوب می‌شود. کشف این موضوع که این دوتا گام تلفیق نمی‌شوند در اصل باهم، بلکه یکی‌اند.

مثلا اگر که قرار باشد شجریان این شعر سعدی را بخواند که «آنکه هلاک من همی می‌خواهد و من سلامت‌اش»، چه جوری می‌خواند؟
این شعرخاص که شما مثال زدید، براساسش یک ملودی قدیمی ساخته شده که هم شجریان و هم چندتا خواننده‌ی دیگر با همان ملودی ثابت قدیمی خوانده‌اند و درمایه‌ی همایون است. اما اگر ويژگی‌ موسیقیایی‌اش را بخواهم توضیح ساده بدهم، در این دسته کارها که جزو موسیقی کلاسیک ایران محسوب می‌شوند، ریتم آهنگسازی خیلی تابع خود شعر است، منتها در کارهایی، مثل کار من، سعی شده که این ریتم بهم بریزید. یعنی در ساخت ملودی ما ریتم شعر را بشکنیم، رعایت‌اش نکنیم.

مثلا همین شعر را اگر تو بخواهی بخوانی، چه جوری می‌خوانی؟
مثلا قطعه‌ای الان مدنظرم هست روی یک شعر حافظ است با این ریتم: «زآن یار دلنوازم/ شکری‌ست با شکایت/ گر نکته‌دان عشقی/ بشنو تو این حکایت». کاری که من ساخته بودم براساس یک‌سری بازی‌های زبانی با شعر حافظ بود. اینطوری: «زآن یار/ زآن یار/ زآن یار/ زآن یار دلنوازم/ شکری‌ست با شکایت/ در زلف/ در زلف/ در زلف چون کمندش/ ای دل م‌پیچ کانجا/ سرها/ سرها/ سرها بریده/ بی/ سرها بریده/ بینی/ سرها بریده بینی/ بی‌جرم و بی‌جنایت». این تاکیدی که روی کلمات هست، بخاطر رساندن بیشتر و اغراق‌آمیزتر معنای شعر حافظ است. این البته براساس یک طرح تحقیقاتی بود که چندسال پیش در ذهن من شکل گرفت که براساسش چندتا کنسرت پژوهشی هم اجرا کردیم. آن هم ب‌طور کلی عنوانش این بود «تلفیق نوین شعر با موسیقی ایرانی. برای این کار چندتا راه بود یکی این‌که دنبال اشعار جدید بگردیم و نه فقط شعر نو، مثلا سهراب سپهری یا شاملو، شعرهای جدیدتر، شعرهایی که اصطلاح ما به آن می‌گفتیم «شعر زبان‌شناخت». نمونه‌اش در دهه‌ی ۷۰ شمسی دکتر براهنی بود و شاگردانش که مکتبی را راه‌انداخته بودند که خوشبختانه خیلی از آنها از دوستان نزدیک من بودند و من از نزدیک به این جریان شعری آشنا بودم.




برخی مخالف این مدل ترانه‌خواندن تو هستند و می‌گویند، این‌جوری به شعر سعدی وحافظ توهین می‌شود.

نظر همه جدا برایم محترم است، اما خودم این‌طوری فکر نمی‌کنم. یک نکته دیگر هم هست، استفاده‌ این‌طوری از شعر یا استفاده از اشعار، به این شکلی که گفتم بیشتر توجه به فرم است تا محتوا. آن‌طوری خواندن شعر حافظ باعث تاکید روی محتوایش می‌شود، ولی در اصل ما می‌خواهیم شعر حافظ را از محتوا خالی کنیم. یعنی به این کار نداریم که این شعر چه معنایی دارد، صرفا به این فکر کنیم که یکسری کلام است که دارد در کنار ملودی‌ها قرار می‌گیرد و اگر چنین نقدی به من می‌شود می‌توانم قبول بکنم، چون خودم عمدا هیچ وقت به معنی درجه‌ای اول اهمیت را نداده‌ام.

تو از تربت جام می‌آیی این‌که آدم از تربت جام بیاید و آخرسر گیتار بزند، یک‌ذره عجیب نیست؟
نه، عجیب که نیست. خب، خیلی‌ها توی ایران یا خارج از ایران هستند و از جاهای مختلف می‌آیند و سازهای مختلف و حتا عجیب و غریب‌تر از گیتار هم می‌زنند.

اگر قرار بود به سنت همان تربت‌جام‌ پایبند بمانی، چی باید می‌زدی؟
باید دوتار می‌زدم. منتها این را عرض کنم خدمت‌تان، من فقط متولد تربت‌جام هستم. از شش‌ماهگی دیگر تربت‌جام را اصلا ندیدم.‌ تا نوجوانی توی مشهد بزرگ شدم و بعد از آن‌هم دیگر تهران بودم. ولی درحال‌حاضر برایم بیشتر باعث افتخار است که بگویم، من اهل تربت‌جام هستم تا مشهد یا تهران. به‌خاطر اینکه تربت جام یک ویژگی فرهنگی دارد، حالا رقص‌اش هست یا نوازنده‌های دوتارش‌اند.

ولی آخر آدم از تربت‌جام بیاید و بعد گیتار بزند؟
خب، فقط تناقض میان گیتارزدن و تربت‌جام نیست، می‌دانی! من توی کارهایم سعی می‌کنم کلا این تناقض را نمایش بدهم. تناقض توی زندگی ما عیان است. شما توی تهران که راه بروید، صبح تا شب می‌توانید بارها بارها تصویر یک شیخ، یک روحانی را ببینید که دارد همبرگر گاز می‌زند، که دارد با موبایل صحبت می‌کند. خب، این تناقض مثل همان تناقض تربت‌جام و گیتار است دیگر. این تناقض بزرگترین دغدغه‌ی ذهنی من بوده در سن و سالی که دست چپ و راستم را شناختم و هر بار یک واکنش به آن داشتم. یک وقت‌هایی به آن می‌خندیدم. توی کارهایم سعی می‌کردم طنز باشد، خنده‌ای رندانه. گرایش‌ام به بلوز هم دقیقا به خاطر این است که بلوز هم به‌نوعی خنده‌ راندانه است به دنیا و کلا ذات موسیقی بلوز این است. توی یک مقطع دیگر که می‌توانم بگویم الان در آن به سر می‌برم، از خندیدن هم دیگر خسته شدم. یعنی... من همیشه به دوستانم توی تهران می‌گویم که یا باید مکان‌ات را عوض کنی یا که خودت را بکشی.




چاره‌ دیگری نیست‌‌؟

چاره‌ دیگر این است که... چرا! زندگی کنی توی همان شرایط و در دل همان تناقضات و حالا بستگی به خودت دارد، یا بخندی یا گریه کنی.

من اولین‌باری که در مورد تو شنیدم،‌ گفتند که یک خواننده‌ تربت‌جامی است و بعد یک آهنگی برایم گذاشتند که شروع کرد به خواندن و الان هم هی تکرارش می‌کنم اینجا، هروقت اسم محسن نامجو می‌آید. می‌گوید که: «شقایق نرماندی ازآن تو/ حقایق نوکانتی از آن من». یک چنین چیزی و بعدهم گفتند که داری آن را با دوتار می‌زنی.
با سه‌تار آن را اجرا کردم. این کار ملودی‌اش و طرح موسیقیایی‌اش شبیه چندتا از کارهای دیگر است. یعنی در مایه‌ دشتی‌ست و تلفیق‌شدن گام دشتی و شور با یکی‌ـدوتا گام غربی و همچنین شور. شعرش هم طی مسافرتی یک‌دفعه، در سال ۲۰۰۳ آمد. در شعر هم عقاید است،‌ «عقاید نوکانتی از آن من/ شقایق نرماندی از آن تو». بطور کلی یک‌جوری بیان عقل و عشق است. هرچی که مربوط به عقل و اندیشه‌ است مال من و هرچی که دلی‌ست و احساسی، مثل یک گل شقایق، مال تو. رو به معشوقی‌ست این صحبت:

عقاید نوکانتی از آن من
شقایق نرماندی از آن تو

حلاوت و بی‌صبری از آن من

عشق پانزده‌سانتی از آن تو

ماکارونی، تمبرهندی از آن ما
خیابان شهید قندی از آن ما

قبری که بهش می‌خندی از آن ما

ذکاوت و رندی از آن ما

عقاید نوکانتی از آن من
شقایق نرماندی از آن تو

این چه ترانه‌ای‌ست که شهید قندی و ماکارونی و عشق پانزده‌سانتی توی آن‌ هست؟
نمی‌دانم چه توضیحی باید بدهم.

این عشق پانزده‌سانتی اصلاً یعنی چه؟
خب، عشق پانزده سانتی... بذار من اینجا زرنگی کنم یک تعبیری را از زبان یکی از مخاطب‌ها شنیدم که خیلی خوشم آمد از آن تعبیر و خودم از آن به‌بعد دیگر همیشه این تعبیر را به کار می‌برم و آن هم اینکه در بندر نرماندی یکی از گلهایی که می‌روید شقایق است. اینجا اشاره به طول گل شقایق است که در نرماندی می‌روید که طولش ۱۵سانت است. اما یک تعبیر اروتیک هم دارد که آن را هم نمی‌توانم کتمانش کنم. اما اینکه هنگام سرودن این شعر من به کدام یک از اینها فکر می‌کردم، معذورم که الان بگویم.

گفتن این شعرهای دیوانه‌وار چطوری اتفاق می‌افتد، این ترانه‌هایی که به نظر من در آنها جنون هست، کلمه‌هایی نامربوط هست؟
قضیه این است که ما در همه‌ این سال‌های اخیر یک‌جورهایی گام‌زدن مداوم توی بن‌بست داشتیم و یک‌جوری دغدغه‌ رهاشدن از این بن‌بست. حالا توی موسیقی آن شکلی می‌شود، قضیه تلفیق می‌شود توی گام‌ها و توی شعر هم به این صورت. من سعی می‌کنم که، باز به تعبیر یکی از دوستانم، کلمات کوچه و محاوره‌ای را با کلمات ادبی که خیلی بار فرهنگی دارند کنار همدیگر بیاورم. مثلا توی یک کاری به اسم «گیس» که از ساخته‌های جدیدترم است یک کار این‌طوری انجام داده‌ام. ما همیشه تعبیر زلف آشفته را در ادبیات زیاد داشتیم، «زلف آشفته‌ی معشوق» خیلی به کار رفته یعنی حافظ اصلا رو به معشوقه‌اش می‌گوید:‌«زلف آشفته و خوی‌کرده و خندان لب مست»، ولی هیچکس به این فکر نمی‌کند که خب، در کنار این زلف آشفته امروز ما می‌توانیم به زلف صاف و صوف هم فکر کنیم و زلف صاف و صوف هم عاملش چی هست، سشوار.

یعنی تو یک ترانه ساختی که توی آن سشوار هست و زلف آشفته!؟
اولش البته با مصرعی از حافظ شروع می‌شود که می‌گوید، «یکروز به شیدایی در زلف تو آویزم» و بعد در ادامه‌ی آن یک آیه از قرآن به‌کار می‌رود که همین معنا را می‌دهد، «و اعتصمو بحبل الله جمیعا و لا تفرقو» و بعد در ادامه‌‌ آن من توی شعر گفته بودم که باز در ادامه‌ی حافظ بود که می‌گفت، «ای دردتان درمان در بستر ناکامی/ وی یاد تو هم‌مونس در گوشه‌ی تنهایی» و بعد ادامه‌اش را من گفته بودم که «وی خاطره‌ات پونز،‌ پونز معادل مونس... وی خاطره‌ات پونز/ نوک تیز ته کفشم/ این صندل رسوایی این صندل رسوایی/ گرگی تو و میش‌ام من/ آب ست و سریشم من/ اگزاس و دیازپامی/ جز زلفت آرامی» به معشوق می‌گوید، می‌گوید فقط زلفت آشفته است، خودت آرامی، «چون زلف تو ناآرامم»، یعنی مثل زلف تو منهم آرام نیستم، «رسوا و پریشم من/ سشوار، سشوار، سشوار». خب این مثلا یک نمونه از همان شعری‌ست که شما گفتید.

یک تکه‌اش را می‌زنی؟
با این ساز البته سخت است.

یکروز به شیدایی در زلف تو آویزم
خود را چو فرو ریزم با خا خا خاک درآمیزم

وگرنه من همان خاکم که هـ هـ هـ هـ هستم.

البته یک تکه بین‌اش هست که آن تکه‌ی آخرش را می‌خوانم.

دریای خزر گردم خواهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم خواهی تو اگر جونم

صد سینه سپر گردم خواهی تو اگر جونم

یک‌روز بصر گردم یک‌روز نظر گردم

ای وای ای وای ای وای ای وای

گرگی تو و میش‌ام من
جمعا به تو آویزیم

آب است و سریشم من

جمعا به تو آویزیم

اگزاس و دیازپامی
جز زلفت آرامی

چون زلف تو ناآرامم

رسوا و پریشم من

سشوار سشوار سشوار سشوار

دریای خزر گردم، هی، خواهی تو اگر جونم

و ادامه‌اش.

حالا به نظرت توی این دور و زمانه می‌شود اگر کسی از آدم بخواهد به خاطرش آدم «دریای خزر گردد»؟
خب، اینکه تعبیر شاعرانه است. نمی‌دانم کدام‌یک از این ترانه‌سراهایمان چنین تعابیری به‌کار برده که داریوش خواننده هم خوانده بود، «کوهو می‌ذارم رو دوشم/ رخت هر جنگو می‌پوشم/ اگه چشات بگن آره/ هیچکدوم کاری نداره».




آن دوره، دوره‌ فردین و بهروز وثوقی و این حرف‌ها بود. الان...

خب یک چیزی هم هست. شما تصور کنید که همان معشوقی که دارد راجع به او سشوار را به‌کار می‌برد، به همان معشوق دارد می‌گوید که دریای خزر می‌شوم واسه‌ات. یعنی این تناقض‌ها توی این شعر هم باز رعایت می‌شود. یعنی اتفاقاً این نکته‌ای که شما گفتید خیلی درست است. دقیقا به‌خاطر آن اغراق‌های شاعرانه که می‌شود گفت شکل و ویژگی‌اش مال زمان قدیم است، هم آنها را توی شعر به‌کار می‌برد طرف و هم تعبیری مثل « اگزاس و دیازپام»، یعنی یکجوری من با تو آرام می‌شوم و تو مثل دیازپامی واسه من.

مثل دیازپام؟
معشوق را توصیف می‌کند و می‌گوید تو واسه من مثل دیازپامی.

حالا چرا کریستال نه؟
خب... حالا این بحث تخصصی‌ست و می‌شود بعدا راجع به آن صحبت کرد.

صحبت از دیازپام شد. یک فیلمی داری تو، یعنی یک فیلم مستندی در مورد تو هست...
«آرامش با دیازپام ۱۰». آن اسم را البته من نگذاشتم، کارگردانش گذاشت، «سامان سالور» که یکی از دوستان قدیمی من است. این فیلم اوایل که قرار بود ساخته بشود، من اصلا نمی‌دانستم راجع به من است. یعنی مطرح شد که قرار است سوژه‌ یک موزیسینی باشد که آندر گراند است و توی ایران زندگی می‌کند و به او مجوز نمی‌دهند. بعد توی چند جلسه فیلمبرداری من کم‌ کم متوجه شدم که فیلم دارد راجع به خود من ساخته می‌شود، راجع به زندگی خودم. ولی سامان توی مرحله‌ فیلمبرداری خیلی دقت به‌کار برد که تمام جزییات، خاطرات، تمام اینها را بازسازی کند. گرچه فیلم به‌خاطر اینکه باید به جشنواره می‌رسید، به نظر من، توی تدوین‌اش عجله شد. یعنی آن انرژی زمان تصویربرداری مدت یکسال‌ـ دوسال، دقیقا دوسال، توی تدوین یک‌مقداری حیف شد.

این همان فیلمی‌ست که تو زیر دوش آواز می‌خوانی؟
آره، شما کجا دیدی؟ این فیلم را جشنواره‌ی فجر پارسال نشان داد البته.

دیگر چه جاهای غیرمعمولی می‌توانی آواز بخوانی؟
آن فیلم هرچی که تصویر غیرمتعارف دارد، پیشنهاد کارگردانش است و پیشنهاد من نیست. خب اگر فیلم را دیده باشید، یکسری نماهای غیرمتعارف گرفته.

تو تحصیلات آکادمیک هم داری.
من نه، من دانشگاه بودم و پنج ترم دانشکده موسیقی را گذراندم، منتها مدرک آکادمیک ندارم. دو ترم تئاتر خوانده‌ام، دو ترم زبان انگلیسی و پنج ترم موسیقی و هرسه را هم ول کردم. زبان را به‌خاطر تئاتر ول کردم، تئاتر را بخاطر موسیقی و موسیقی را هم به‌خاطر فضای دانشکده‌اش.

نمی‌توانستی موسیقی متفاوت‌ات را آنجا داشته باشی؟
اصلا موسیقی متفاوت که چه عرض کنم، موسیقی متعارف هم نمی‌شود آنجا داشت. چون آنجا اصلا فضایی بود که هنوز به همان فضای مرید و مرادی و استاد و شاگردی که ۸۰سال پیش به اینطرف بوده حاکم است.‌ هنوز آن‌طوری معقتدند و بوده‌اند. دانشجو آنجا اصلا حق آهنگسازی ندارد، حالا چه برسد بخواهد سشوار بیاورد توی شعرش.

 |+| نوشته شده در  Thu 17 Jan 2008ساعت 12:3 PM  توسط `kaka  | 

نامجو در يك نگاه !

نام ... محسن   

فاميلي...ظهوري

نام مستعار...محسن نامجو

سال و ماه تولد... اسفند ماه سال 1354

محل تولد...استان خراسان ، تربت جام

 

بيوگرافي نامجو از زبان خودش

خانواده من خيلي مذهبي بودند. زماني كه در سنين كودكي و نوجواني من را تشويق مي‌كردند براي رفتن به كلا‌س موسيقي، هيچ وقت فكر نمي‌كردند كه موسيقي را به عنوان شغل انتخاب كنم وگرنه قطعا مخالفت مي‌كردند. ورودي سال 73 تئاتر به دانشگاه هنر و سال 74 موسيقي به دانشگاه تهران هستم . قبل از دانشگاه كار موسيقي را از 12 سالگي با آواز و سولفژ و نت‌خواني شروع كردم. از همان سنين نوجواني چيزهايي كه به شكل ملودي در ذهنم شكل مي‌گرفت چون نت‌نويسي را ياد گرفته بودم يادداشتشان مي‌كردم كه خيلي از آنها برايم مفيد واقع شد. در دانشگاه سه تار و تار را به عنوان ساز تخصصي انتخاب كردم. تا سال 78-79 كه آماده مي‌شدم براي رفتن به سربازي و آشنايي‌ام با موسيقي غربي بالا‌خص سبك راك بيشتر شد. معلم آواز بنده ابتدا استادي بود به نام شاكري كه در تهران پيش استاد نصرالله ناصرپور رديف‌ها را آموخته بود. من اين موهبت را داشتم كه خود استاد ناصرپور از سال بعدش از تهران به مشهد مي‌آمد و من دركلا‌س‌هاي ايشان شركت كردم. كلا‌س‌ها در سطح بالا‌يي برگزار مي‌شد و هر كسي را نمي‌پذيرفت. تست‌هاي سختي مي‌گرفت چون عده كمي قرار بود در كلا‌س‌ها شركت كنند. من كوچكترين شاگرد كلا‌س استاد ناصرپور بودم و چون به لحاظ يادگيري صحيح درس‌ها، شاگرد مورد علا‌قه او شده بودم در خيلي از موارد از جمله مبلغ شهريه برايم تخفيف قائل شد و توانستم حدود 3 يا 4 سال در كلا‌س‌ها شركت كنم. ناصرپور رديف ميرزا عبدالله دوامي‌ را با ما كار كرد و وقتي كه كلا‌س‌ها تعطيل شد هنوز يكي دو دستگاه مانده بود. من كاست‌هاي او را پيدا كردم و از روي آنها بقيه رديف‌ها را كامل كردم. بعد هم كه به تهران آمدم به صورت حضوري طي چند جلسه يادگيري‌هايم را تكميل كردم. اين كاست‌ها بعدها منتشر شد و در دسترس عموم قرار گرفت.

( او از چگونگي راهيابيش به سمت و سوي موسيقي سنتي ايراني مي گويد) آشنايي من با دنياي موسيقي با رفتن به كلا‌س آواز ايراني شروع شد. من از سمت موسيقي ايراني وارد دنياي موسيقي شدم، در نتيجه اطلا‌عات و دانش و علا‌قه‌اي هم كه در من به وجود آمد در همين سبك شكل گرفت. بعدها توانستم در خودم ذهن متكثري ايجاد كنم تا همه سبك‌هاي موسيقي را بپذيرم و با همه آنها به عنوان موسيقي برخوردي يكسان داشته باشم. در حال حاضر جداي از سليقه شخصي، از ديد نقد و نگاه عاقلا‌نه نه تنها هيچ كدام از سبك‌هاي موسيقي براي من بي‌ارزش نيستند بلكه همه آنها را دوست دارم و به همه‌شان احترام مي‌گذارم. حتي چيزي كه به آن موسيقي مبتذل يا پاپ، يا هر چيز ديگري مي‌گويند. ولي انتخاب موسيقي ايراني براي من برحسب شانس بوده است. يعني اگر من از ابتدا به جاي كلا‌س آواز، كلا‌س پيانو مي‌رفتم يا مثلا‌ ساز ترومپت ياد مي‌گرفتم سبك و سياق موسيقيايي من هم متفاوت مي‌شد. من به انتخاب‌هاي جبرگونه در زندگي اعتقاد دارم و همه چيز را در زندگي انسان اختياري نمي‌دانم. فكر مي‌كنم شرايط تاثير زيادي بر چيزهايي دارد كه انسان فكر مي‌كند به صورت آزاد انتخاب كرده است.

با دستياري چند كار شروع كردم. در فيلم «تخته سياه» سميرا مخملباف دستيار موسيقي محدرضا درويشي بودم كه هم نوازندگي كردم و هم خواندم. موسيقي چند فيلم كوتاه را ساختم. در تئاتر فعاليت كردم و براي نمايش‌ها موسيقي ساختم كه مي‌توانم به «چيزي شبيه زندگي» مرحوم حسين پناهي اشاره كنم. تا اينكه در سال 79 تصميم قطعي گرفتم تا به سربازي بروم. تا سال 81 عملا‌ از محيط حرفه‌اي موسيقي دور بودم ولي دو بازدهي خوب براي من داشت. يكي تشكيل گروه راكي بود به نام «گروه ما» كه در شهر مشهد زماني كه سرباز بودم تشكيل شد و باعث تجربيات خيلي مغتنمي براي من شد. دوم آشنايي بيشتر من با موسيقي غربي بود. مقطع دو ساله سربازي فرصتي برايم پيش آورد كه من بتوانم از لحاظ ذهني اين سبك و سياق را در خودم جا بياندازم. ازسال 81 به بعد بود كه كم كم به تلفيق در موسيقي فكر كردم. تلفيق آن چيزي كه از موسيقي سنتي و بيشتر محلي ايران آموخته بودم با موسيقي راك از بهترين افتخارات من در دوران سربازي اين بود كه خدمت استاد حاج قربان سليماني در قوچان برسم و موسيقي مقامي‌خراساني را از ايشان ياد بگيرم. اين كه در مسير قوچان موسيقي «دورز» و «جيم موريسون» مي‌شنيدم و بعد در خانه‌اي روستايي از حاج قربان مقام الله وردي ياد مي‌گرفتم باعث شد تا اطلا‌عات خوبي در من شكل بگيرد و بتوانم اين دو نوع موسيقي را كنار هم قرار دهم.

من از نظر مالي متوسط‌الحال بودم. نه فقر شديد را تجربه كرده‌ام و نه امكانات را. هميشه فكر مي‌كنم اگر از همان 12 سالگي كه موسيقي را شروع كردم، پيانويي گوشه خانه داشتم يكسري از ويژگي‌هايي كه الا‌ن در موسيقي‌ام است، نداشتم. مثلا‌ «عقايد نوكانتي» ساخته نمي‌شد. موسيقي‌ام تا اين حد نيشدار و حساسيت‌برانگيز نمي‌شد. موسيقي‌اي مي‌شد مثل موسيقي‌هاي دكتر سرير يا محمد نوري يا خيلي‌هاي ديگر كه موسيقي‌شان را موسيقي بي‌آزار مي‌دانم. براي كساني خوب است كه روي صندلي چرخدارشان بنشينند و به آب شدن قنديل‌ها نگاه كنند و كاري هم به دور و اطراف خود نداشته باشند. از طرفي خيلي هم آدم آنارشيستي نبودم كه بخواهم اين سبك موسيقي را سپري قرار دهم و بيرق هوا كنم كه من نداي محرومينم. اين خيلي حرف بزرگي است و من خودم را در اين حد نمي‌دانم اما در حد اشاره به زندگي شخصي خود بگويم كه در حد معمولي از امكانات زندگي بهره برد‌ه‌ام و ويژگي خوبي كه برايم داشته برانگيختن حساسيت‌هايم بود. به خاطر امكانات محدودي كه داشتم سال‌ها صبر كردم. در همان مقاطع دانشگاهي امكان ضبط كار و ارائه كاست داشتم اما چون شناخته شده نبودم باز هم تحمل كردم تا اين مقطع كه مشكلي از جهت تهيه‌كننده ندارم. به‌اندازه كافي شناخته شده‌ام تا برخي از تهيه‌كنندگان بخواهند روي كارم سرمايه‌گذاري كنند.

 

موسيقي نامجو چه چيز براي گفتن دارد ...

 

محسن نامجو تاكنون 5 آلبوم تهيه كرده است و كه تنها 2 آلبوم پخش شده است. او در اين ضمينه و قاچاق سي دي هايش چنين مي گويد : اين اتفاق بدون اجازه من و تهيه‌كننده افتاد و براي خود من هم به صورت راز مانده. به جز حدس‌هايي كه در اين رابطه مي‌زنم، نمي‌دانم اين اتفاق از چه راهي و چگونه افتاده است.. يكي از اين دو آلبوم قرار است توسط ناشري منتشر شود كه از اين قضيه اطلا‌ع دارد و خوشبختانه نظر منفي‌اي ندارد. اما آلبوم دومي‌كه پخش شده را به دليل اشعارش مجوز انتشار نمي‌دهند. ( درباره دليل مجوز نگرفتن آلبوم ها نيز مي گويد ) ‹‹ البته ايراداتي كه به كارهاي من گرفته‌اند فقط مسئله مضمون آنها نيست. در رابطه با جرم قطعات هم ايراد گرفته‌اند. يكي از مهمترين اصلا‌حاتي كه به برخي كارهاي من زده‌اند روي شكل ارائه آواز است. من از اين كه قسمتي از آواز ايراني مثلا‌ درآمد چهارگاه را بخوانم و دركنارش يكسري صداهاي افكتيو مثل تقليد يك خواننده بلوز يا تقليد صداي حيوان را اجرا كنم هدفي دارم. مي‌خواهم راهكارهاي جديدي براي موسيقي و آواز ايراني ارائه دهم. آواز ايراني مي‌تواند اينگونه جذاب شود ولي اين كار باعث برخورد منفي شد و اهانت تلقي كردند. ما براي ارائه مجوز فرم‌هايي را بايد پر كنيم كه در آن فرم‌ها جايي براي موسيقي من در نظر گرفته نشده. سبك‌هايي مثل راك، پاپ يا سنتي همان است كه هميشه بوده اما من نگاهم به آواز فراتر از اين سبك‌ها است. من آواز را صدايي مي‌دانم كه از حنجره در مي‌آيد و حنجره هم در كلي‌ترين مفهومش ابزار صدادهي است. خواننده كسي است كه صدايي درمي‌آورد و اين صدا مي‌تواند شامل آواز شجريان يا صداي افكتيو هم بشود. ولي نگاه دست‌اندركاران اينگونه نيست و فكر مي‌كنند كه چون اين موسيقي را نمي‌توانند جزوهيچ سبكي قرار دهند بايد برخورد منفي داشته باشند.››

 

موسيقي تلفيقي از ديد نامجو

تلفيق تبديل به اپيدمي‌زمانه ما شده است. ما نود درصد موسيقي‌هايي كه به شكل آوانگارد يا پيشرو مي‌شويم موسيقي‌هايي است كه به آنها تلفيقي هم مي‌توان گفت. منظور جا افتاده از موسيقي تلفيقي، كنار هم قرار دادن ابزار است. يعني سه تار كنار گيتار قرار بگيرد يا گروه كر موسيقي كلا‌سيك كنار موسيقي راك قرار بگيرد مثل تلفيق متاليكا با اركستر سمفونيك كه «مايكل كين» رهبري‌اش را كرد. تلفيقي كه من هميشه به دنبالش بودم خيلي وابسته به تئوري موسيقي است. منظور من تلفيق گام است. مثلا‌ گام موسيقي خراساني را كه در كنار گام موسيقي بلوز قرار دادم و متوجه شدم كه چقدر همخوان هستند. در اكثر قطعاتي كه به عنوان موسيقي تلفيقي ساخته‌ام سعي كرده‌ام كه تلفيق گام را فارغ از ابزار رعايت كنم. مي‌تواند هر دو گام موسيقي چه بلوز يا سنتي با سه تار يا گيتار نواخته شود. فكر مي‌كنم اگر اين مسئله جا بيفتد برخورد غيرمتعصبانه‌اي با اين مسئله بشود. اينكه وقتي سه تار كنار گيتار قرار بگيرد و هر كدام رپرتوار خودشان را بنوازند مدنظر من نبوده است. من مي‌خواهم رپرتوارها با هم تلفيق شوند يعني سه تار نوازندگي گيتار را تجربه كند و بالعكس.

 

***

آلبوم ترنج شامل حداقل هفت قطعه است که البته شعر هیچ کدام از این کارها از سروده های خود نامجو نیستند، چرا که گرچه به موسیقی تلفیقی و غیرمتعارف او قول مجوز داده شده اما ارشاد هنوز با اشعار تند این هنرمند جوان مشکل دارد. اشعار این آلبوم از خواجوی کرمانی، حافظ، عطار، باباطاهر و... است. شنیدن این اشعار کلاسیک به سبک نامجو و با صدای عجیب او حس تازه ای به شما می دهد که شاید تا اندازه ای هم شبیه حس غریبی باشد که سالها پیش هنگام گوش دادن به موسیقی گروه اوهام ( به زودي در همين وبلاگ مطلبي در اين زمينه به ثبت خواهد رسيد) و اشعار حافظ با صدای شهرام شعر باف به شما دست داد.
نامجو از خوانندگانی است که در مسابقه های اینترنتی و زیرزمینی به دنیای موسیقی معرفی شد. ترانه بگو مگو ساخته او از طرف شنوندگان دوم شد و نامجو اولین قدم را به سمت دنیای حرفه ای برداشت.
کارش را در دنیای حرفه ای با ساز زدن و خوانندگی با فیلم تخته سیاه سمیرا مخملباف آغاز کرد. بعد از آن هم نوبت فیلم های دیگری مثل برای آمدنت دعا می کنم، حفره، اقوام، در سه ثانیه اتفاق افتاد و مرگ مرگ. علاوه بر این در موسیقی تئاتر هم هشت اثر از او ساخته شده است.

 |+| نوشته شده در  Thu 17 Jan 2008ساعت 11:52 AM  توسط `kaka  | 
 
  بالا