تبليغاتX
namjooooooooooooooooooooooo
 
namjooooooooooooooooooooooo
 
 
MOHSEN namjooooooooooooooooooooooo
 
ترنج موسیقی فارسی

J4p- «محسن نامجو» متولد سال 1355 در تربت جام است. از سال 67 با یادگیری سولفژ و نت خوانی، همچنین آموزش ردیف آوازی نزد «نصرالله ناصح پور» (که از جمله شاگردانش می توان به صدیق تعریف یا هنگامه اخوان اشاره کرد) پی گیری جدی هنر موسیقی را آغاز کرد. نامجو سال 73 وارد دانشکده تئاتر شد و سال بعد هم به دانشگاه هنرهای زیبا پا گذاشت تا موسیقی بخواند. او تاکنون برای حدود 8 نمایش موزیک ساخته که از جمله آن ها می توان «تکیه ملت» (به کارگردانی حسین کیانی) را نام برد که سال گذشته به روی صحنه رفت. همچنین «من باید برم، خیلی دیرم شده» (نوشته محمد چرم شیر و کارگردانی محمد عاقبتی).

نامجو برای چند فیلم هم موزیک متن ساخته؛ از جمله: برای آمدنت دعا می کنم (که نوروز امسال از تلویزیون ایران پخش شد)، حفره، اقوام، کنتراست، در سه ثانیه اتفاق افتاد، مرگ مرگ و... ضمناً «سامان سالور» از فعالیت های نامجو فیلم مستندی ساخته به نام «آرامش با دیازپام ده».

این موزیسین جوان از سال 82 شروع به ضبط آثار خود کرد که حاصل این کار، تهیه حدود 30 تراک در قالب 4 آلبوم منتشر نشده است؛ آلبوم هایی که نام های عجیب و غریبی هم دارند: باد و بودا، جبر جغرافیایی، ترنج و عقاید نوکانتی. تهیه کننده همه این آلبوم ها خود او بوده است. اما مشکل اینجاست که نامجو هنوز موفق نشده کارهای خود را منتشر کند. او مشکلاتی که سر راه انتشار آلبوم هایش وجود دارد را مورد به مورد شرح می دهد: «اول این که کارهای من سبک شناخته شده ای ندارند؛ یا بهتر بگویم: در هیچ سبکی نیستند!»

در اینباره باید گفت به خاطر تلفیقی بودن موزیک نامجو، نه تنها تهیه کنندگان و تولید کنندگان موسیقی، بلکه مسئولان مرکز موسیقی اداره ارشاد هم تمایل چندانی به انتشار آلبوم های نامجو ندارند.

او توضیح می دهد: «چون در کارهایم آواز سنتی با سبک هایی مثل راک و بلوز تلفیق شده و کلیشه های رایج آواز ایرانی را شکسته، مسلماً حساسیت برانگیز است. تا به حال چنین موزیکی نبوده و همه علیه اش جبهه می گیرند.»

نامجو مشکل دیگر را اشعار کارهاش می داند؛ انتخاب های او غالباً توجه برانگیز و البته دردسر ساز از آب در آمدند، چیزی که از قبل هم پیش بینی می شد و رد ترانه های او چندان غیرمنتظره نبود. علاوه بر چند شعر از حافظ و مولوی، بیشتر این ترانه ها از سروده های خود خواننده و آهنگساز هستند. نامجو می گوید: «به من می گویند چرا خودت شعر می گویی؟! بدتر هم این که می پرسند چرا از مولوی یا حافظ خوانده ای؟»

با این که استفاده از اشعار کلاسیک و کارهای شاعران بزرگ ایران، روالی پذیرفته شده و حتی مورد تایید و تاکید است، ولی یک استثنا وجود دارد و آن این که مسئولان موسیقی ایران تمایلی به خوانده شدن این اشعار توسط خوانندگان راک و همراه با این سبک موسیقی غربی ندارند. این سیاست نانوشته ایست که به شدت اعمال و تا به حال برای خوانندگان و گروه های دیگری هم دردسر درست کرده است که به عنوان بزرگ ترین نمونه، می توان به گروه راک «اوهام» اشاره کرد. اوهامی ها (که از قدیمی ترین گروه های پس از انقلاب در ایران هستند) به دلیل استفاده از اشعار حافظ در تمامی تراک هایشان، با وجود سال ها فعالیت و تلاش، هرگز موفق به گرفتن مجوز نشدند و دست آخر آلبوم هایشان را در خارج از کشور منتشر کردند.

به هرحال محسن نامجو آلبوم «ترنج» اش را به اداره ارشاد ارائه کرد ولی مطابق انتظار، نتوانست مجوز بگیرد. و حالا گرچه این جوان ناامید از انتشار قانونی آثارش، شاهد پخش زیرزمینی  CDکارهایش است ولی همچنان بر دنبال کردن سبک خود تاکید دارد و دست از ساختن، خواندن و نواختن بر نداشته است.

مطلب زیر توسط «سندباد نجفی» یکی از دوستداران نامجو نوشته و در وبلاگ او منتشر شده است.

 

***

شنیدن موسیقی پاپ یا راک فارسی تهران یا لس آنجلس، همانقدر برای امثال من -که بیست سال است روزی 6 تا 12 ساعت موسیقی خاص گوش می کنم- سخت است که مثلاً شنیدن موسیقی رپ برای یک رهبر ارکستر! البته می دانیم در این 25 سال بلاهایی در لس آنجلس و تهران بر سر موسیقی فارسی آمده که انتظاری جز این هم نمی توان داشت.

اما برای آن ها که با سخت گیری در شنیدن نوع موسیقی اخت شده و با سبک های خاص رشد کرده اند، یا مثلا در شنیدن آواز فارسی به کمتر از صدای اقبال آذر و مرضیه رضایت نمی دهند؛ درک ظهور پدیده ای به نام «محسن نامجو» در کنار موسیقی پاپ سطحی ای که تحت کنترل دولت است یا در موسیقی زیرزمینی که تقلید اسف بار موزیک غرب است، آسان نیست.

تصور بر این بود که در موسیقی پاپ، هر نوآوری نهایتاً چیزی مثل گروه «سندی» (!) خواهد بود که با تغییراتی در استفاده از عناصر غربی و بومی -اما نه به شکل تلفیق غربی و شرقی- حال و هوایی به موسیقی خواهد داد. درک می کردیم که نوآوری، با «حسین علیزاده» و «کیوان ساکت» احتمالا ادامه امیدوار کننده ای نخواهد داشت. و موسیقی ما در این هفت دستگاه -که رابطه عموم و خصوص من وجه دارند- به دور باطل خود ادامه خواهد داد و غربی کارهای ما هم به مسخ خویش در برابر موسیقی غرب. تا اینکه به پدیده محسن نامجو بر خوردیم. اما او کیست؟

سایت بی بی سی درباره نامجو نوشته است: «بیش از سی سال سن دارد و آموزش موسیقی را در نوجوانی از كلاسهای آواز و نت خوانی شروع كرده؛ دستگاهها و ردیف های موسیقی سنتی ایرانی را ابتدا با استاد شاکری و بعد پیش یکی از بهترین ردیف دان ها، نصرالله خان ناصح پور، یاد گرفته است. بعد از ورودش به دانشکده موسیقی هنرهای زیبا، با دنیای موسیقیایی جدیدی آشنا شد و کم کم موسیقی هایی که می شنید، استادانش شدند؛ و دیگر نه فقط مثل گذشته موسیقی سنتی، بلکه همه نوع سبک موسیقی را گوش می کرد. با این روحیه جدید، ماندن در دانشگاه (که هنوز با موسیقی، متعصبانه برخورد می کند) برایش سخت شد و دانشگاه را ذهناً و عملا ترک کرد. محسن نامجو سبکهای مختلف موسیقی را آنقدر خوب می شناسد که توانسته از آنها در خلق آثاری منحصر به فرد، استفاده کند. در آهنگ های او ریتم ها و سبک های راک، سنتی، جاز، محلی، بلوز، خراباتی و... به گونه ای شنیده می شوند که گویی با نامجو هویتی تازه یافته اند.

از آنجایی که او یک موزیسین و شاعر است، تلفیق نه فقط در وجه موسیقیایی کارهای او بلکه در کلام هم دیده می شود، مثلاً عبارات روزمره کوچه را با عبارات ادبی کتاب تلفیق کرده. خودش در این باره می گوید: «تلفیق از نظر من اپیدمی زمانه است. تلفیق موسیقیایی دو شكل دارد: یکی تلفیق ابزار است، مثل قرار دادن گیتار در برابر سه تار که چیز جدیدی نیست؛ و دیگری تلفیق گام که تا به حال كمتر در موسیقی ایران به آن پرداخته شده. مثلاً کافیست که دو نت از دستگاه شور حذف شود تا به گام بلوز برسیم.»

از دیگر خصوصیت های موسیقی نامجو، نگاه او به خوانندگی است؛ از حنجره او هر صدایی که از موجودات زنده در می آید را می توان شنید. او در توضیح این نکته می گوید: «حنجره یك ابزار صوتی است كه هر صدایی می توان با آن ایجاد كرد. با چنین نگاهی به حنجره، دیگر مقوله سبك موسیقی بی معنی می شود و رنگ می بازد. یعنی ما دیگر چیزی به عنوان سبك آوازی نخواهیم داشت. من به عنوان یک خواننده، نمی توانم بگویم که خواننده سنتی، پاپ و یا خواننده راک هستم، فقط می توانم بگویم که می خوانم، فقط همین؛ البته اگر بشود اسم این ها را خواندن گذاشت. بهتر است بگویم که من از خودم صدا در می آورم، حالا این صدا شامل همه چیز حتی صدای حیوانات می شود.»

در موسیقی محسن نامجو از آهنگسازی گرفته تا سرودن شعرها و نواختن ساز، نوعی بازیگوشی یا به گفته خودش شیطنت یافت می شود. او در خلق آثارش شیطنت كردن با هر معیار و هر مصداقی را می پسندد.»

چه چیز می توان به این نوشته ها اضافه کرد وقتی نمی دانیم او چگونه جز و بلوز را در فولک و سنتی، درونی کرده است (یا بالعکس!)؟ یا چگونه چنین توانایی هایی در آواز پیدا کرده است؟ چه چیز می توان گفت وقتی او سبک ها را تلفیق می کند اما برچسب موسیقی تلفیقی بر کار او، کمی خامی به نظر می رسد؟ (چنان تم آهنگی از دیوید بووی -به نام «مردی که دنیا را فروخت» که نیروانا هم آن را کاور کرده است- را با ترانه ای از داوود مقامی پیوند داده که حاصل چند بار گوش دادن آن فقط تعجب است.)

اگر تا به امروز اسم موسیقی تلفیقی در ایران، از شدت تصنعی بودن حالتان را بد کرده است؛ درباره آلبوم «جره باز» (joreh baz) محسن نامجو چه خواهید گفت؟ می توان گفت فقط با چند آهنگ «بیابان را»، «ترنج»، «ای کاش»، «چشمی و صد نم» و «تلخی نکند» محاسبات و پیش فرض ها را در موسیقی ایران به هم می ریزد. و صد البته که آهنگ هایش اجازه نشر نیافته اند! و ای کاش قضاوتی در کار بود...

به هر حال محسن نامجو ترنجی در موسیقی فارسی است که بهتر از ترنج است؛ زیرا که می شکند و آنگاه می سازد و خوشبختانه به دست رسیده است.

گوش دهید به معنای موسیقی او وقتی می خواند: «دست بردار از این میکده سر به سری/ پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری/ که فقط فکر کنی بهتری/ دست وردار و برو، ول کن این خم ساغری/ ای عشق با تو حرف می زنم/ ای رنج، مگر آجری؟/ ای کاش ای کاش ای کاش داوری ای در کار بود. کاشکی، کاشکی، کاشکی قضاوتی در کار بود...»

 

 در این رابطه: آلبوم محسن نامجو مجوز می گیرد

                   شوخی با محسن نامجو در تلویزیون

 |+| نوشته شده در  Thu 24 Apr 2008ساعت 9:23 PM  توسط `kaka  | 

گفتگو: معصومه ناصری

naserim@radiozamaneh.nl

کلیپ زلف بر باد که هدیه نوروزی سایت تهران اونیو به مخاطبانش بود کلی طرفدار پیدا کرد و صدها هزار نفر داونلودش کردند.این اقبال برای نامجو دردسرساز بوده چون خیلی زود دور و بر این کلیپ حاشیه‌هایی به وجود آمد که این خواننده متفاوت ایرانی به آن علاقه‌ای ندارد. اما این تنها خبر تازه زندگی محسن نامجو در بهار هشتاد و شش نیست.

گفتگو با محسن نامجو را از اینجا بشنوید

کلیپ زلف برباد را از اینجا ببینید


 

آقای نامجو در سال تازه از کارهای تازه‌تان چه خبر؟
من بعد از اینکه از هلند برگشتم ایران، در بهمن‌ماه، خوشبختانه خبر دادند از پنج‌تا آلبومی که ما در این سال‌‌‌ها مدام دنبال مجوزشان بودیم از ارشاد، بالاخره یکی از آلبوم‌ها موفق شد که مجوز بگیرد که در اردیبهشت‌ماه، ماه می، و یا ماه بعدش در ایران منتشر می‌شود.

یعنی قرار است آلبوم‌تان با مجوز در ایران منتشر بشود؟
از پنج‌تا آلبوم، یکی‌اش آره. یعنی مجموعا ۸ الی ۱۰ قطعه مجوز گرفته که قرار است منتشر بشود.

کدام آهنگ‌ها توی این آلبوم جدید هست؟
اصلی‌ترینش قطعه‌ «ترنج» است، یعنی کلا قطعاتی‌ست که در آلبوم «ترنج» بوده که شعرهایش همه قبلا مجوز گرفته بود. این شعرها همه کلاسیک بود و جزو اشعار خود من نبود. یعنی به لحاظ مضامین شاید هیچ مشکلی وجود نداشت. این اتفاق توسط انتشاراتی «باربد» دارد می‌افتد . غیر از آن با همین انتشارات قرار است که بعد از انتشار آلبوم «ترنج» حول و حوش خردادماه ضبط آلبوم جدید را شروع کنیم که البته این آلبوم تحت تدابیر شدید امنیتی قرار دارد و مثل آلبوم‌های دیگر هنوز میان مردم پخش نشده.

تدابیر شدید امنیتی یعنی چی؟ یعنی برایش محافظ استخدام کردی یا توی گاوصندوق نگه‌اش می‌داری یا چی؟
نه منظورم این است که این‌بار یک استودیو مورد اعتماد انتخاب شده که دیگر کار به وسیله یک‌سری روابط بیرون نیاید و پخش نشود، تا زمانی‌که منتشر بشود. به‌هرصورت در این ایام من حدود ۸ تا ۱۰ قطعه جدید دارم که اینها قرار است ضبط بشود.

پس سال ۸۶ را طرفدارهایت با خبرهای خوش شروع می‌کنند.
همه به من لطف دارند و امیدوارم که این‌طوری باشد. سه‌تاش هم در روزهای عید توی ایران چاپ شد. یک سریال هم ساخته‌ آقای رضا عطاران به اسم «ترش و شیرین» که در ایام عید در ایران پخش شد و آهنگسازموسیقی تیتراژ آن سریال کار آقای حمیدرضا صدری بود. نشریه‌ «نسیم» هم یک آمارگیری کرده بود از موزیسین‌ها و ترانه‌سراهای فعال در ایران که خب همه‌شان کار منتشر کرده‌اند. در مجموعه‌ آمارگیری‌شان چندتا از قطعات من را به‌عنوان قطعات منتخب سال ۸۵ انتخاب شده بودند.

آنها هم لطف داشتند به من و این را هم گفته بودند که ما راجع به موزیسینی داریم صحبت می‌کنیم که هنوز هیچ کاری از او در ایران منتشر نشده است.

آهنگی که توی «ترش و شیرین» خواندی، جریانش چی بود؟
آن آهنگ ساخته‌ من نیست، ساخته دوستم حمیدرضا صدری‌ست که آهنگساز چندتا از سریال‌های ایرانی‌ست از جمله همان سریال معروف «نرگس» که توی ایران سه‌چهارماهی هرشب پخش شد. شعرش از خانم نیلوفر لاری‌پور بود و آهنگ هم از حمیدرضا صدری. سبک و سیاق‌اش با کار خودم فرق داشت، یعنی می‌توانم بگویم که شکل و شمایل پاپ‌تری داشت کار حمیدرضا. گویی یکی‌ـ دونفر خواننده‌ دیگر هم آن کار را خوانده بودند، ولی آقای رضا عطاران کارگردان فیلم گویا آوازی را که من خوانده بودم پسندیده بود.

حالا از این خبرهای خوب که بگذریم، خبرهای داغ دیگری هم در مورد شما در اینترنت بود. یک کلیپی را بهار امسال من از شما دیدم که شنیدم گویا خانم زهرا امیرابراهیمی بازیگر سریال «نرگس»‌ در آن حضور دارد. این کار شما بود؟
قطعه بله، قطعه کار من بود. این قطعه مربوط به ۴سال پیش بود. یعنی یک فیلم انیمیشن بود ساخته‌خانم فاطیما یثربی که حدود ۴ـ ۳سال پیش ایشان یک انیمیشن ساخته بود برای کارنامه‌ی فوق‌لیسانس‌اش و من تم این قطعه‌ «زلف برباد» را آنجا برای فیلم انیمیشن ایشان ساختم. ولی سال ۸۵ یک شعر حافظ را مناسب با آن فضا گیر آوردم و با توجه به آن فضاهایی که در آن یکی‌ـ دوشبی که این قطعه را داشتم من آوازش را اتود می‌زدم ، آن را کار کردم. یعنی یک حال و هوایی بود که حقیقت می‌توانم بگویم کاملا شخصی بود و با فضایی که در این کلیپ وجود دارد زمین تا آسمان متفاوت بود. برداشت شخصی خود من یک حال و هوای عاشقانه‌ای بود،.

من خودم سریال «نرگس» را ندیدم و چهره‌ خانم امیرابراهیمی را هم همین‌طور. خانمی که در کلیپ هست خود ایشان است؟
سریال «نرگس» را من چند قسمت‌اش را دیده بودم آن‌زمان بازی ایشان را هم دیده بودم. بعد از آن‌‌که متاسفانه آن فیلم روی سایت‌ها پخش شد از ایشان، به‌قول معروف، باعث سروصداهایی توی ایران شد و مشکلات قضایی برای ایشان پیش آمد .اما من خود ایشان را طی یکی‌ـ دو برخورد توی یک کافه‌ دورادور دیده بودم.

اتفاقا ایشان هم بعد از صحبتی که کردیم، مثل دیگران کارهای من را شنیده بود و مثل همه دیگران هم ایشان ابراز لطف داشت و گفت که کارها را شنیده و پسندیده و اینها و ما آشنایی‌مان در این حد بود.

آقای سهراب مهدوی مسئول سایت تهران اونیو که از دوستان نزدیک و صمیمی من است،‌ پارسال به مناسبت بهار روی سایت یک قطعه از کارهای من را به عنوان بهاریه انتخاب کرد.

بهار ۸۵ در واقع؟
بله بهار ۸۵. این اتفاق که پارسال افتاد، چون تعداد دانلودها زیاد بود و عده‌ای در ایران پسندیده بودند قطعه را ، ایشان گفت این تجربه را امسال هم تکرار کنیم، منتها این‌بار تصویر هم رویش بگذاریم. حقیقت موضوع این است، من انکار نمی‌کنم که آقای مهدوی من را درحد اشاره در جریان قرار داد که مثلا ما از تصویر چند نفر می‌خواهیم استفاده کنیم، از جمله مثلا اسم این خانم را برد. و من خب هیچ موقع فکر نمی‌کردم که قرار است یک چنین برداشتی بشود . متاسفانه چندروز مانده به نوروز امسال من اصلا در تهران نبودم و بعد از پانزده روز که برگشتم دیدم که چندتا از آشنایانم من را در جریان قرار دادند. اولا یک آماری به من دادند که چیزی حدود ۴۰۰ـ ۳۰۰هزارتا از این کار دانلود شده

پس خیلی کار محبوبی بوده. حالا اینهمه دانلود به‌خاطر اسم شما بوده یا به‌خاطر اسم خانم امیرابراهیمی؟
من دقیقا قضاوتم این است که به‌خاطر اسم خانم امیرابراهیمی بوده. حالا به‌هرحال خیلی‌ها هستند که به من لطف دارند و کار من را ممکن است در مقیاس چند هزار تایی هم بشنوند. اما اینکه من به خاطر آن دلایلی که ایشان چند ماه پیش توی تریبون بود و بحث‌اش مطرح بود، خواسته باشم یک همکاری مشترک با ایشان داشته‌ باشم اصلا این‌طور نبوده است. یا این همکاری به‌هیچ عنوان کار من نبود. من حتی سر آن کلیپ حضور نداشتم و اصلا در جریان ساختن آن کلیپ بودم.

پس شما فقط در این جریان یک قطعه موزیک ساخته بودید؟من یک قطعه صوتی را در اختیار دوستانم قرار دادم و آنها هم گفتند که قرار است روی این قطعه کلیپ هم ساخته بشود؟.

یعنی شما در جریان نبودید که این خانم قرار است در این کلیپ بازی بکند؟
اصلا اصلا برای من معلوم و مشخص نبود که قرار است این شکلی باشد، به‌هیچ عنوان مشخص نبود.

تا آنجایی که من دیدم این‌طور از کار برمی‌آید که گویا این کلیپ برای ایشان ساخته شده، مخصوصا با در نظرگرفتن مضمون شعر.
بلههمین است. حالا علت این است که این دوست ما که این کلیپ را ساخته آقای حامد صفایی که از دوستان بسیار محبوب من و پسر بی‌نظیری‌ست به‌‌‌‌‌‌‌خاطر تواضع ذاتی که در وجودش هست اسم خودش را روی آن کلیپ نگذاشته و فقط اسم من را گذاشته. یعنی وقتی مردم کلیپ را می‌بینند و دانلود می‌کنند، زیر آن نوشته محسن نامجو ۲۰۰۷. من ازش پرسیدم، به‌صورت گلایه، که آخر تو چرا اسم خودت را نگذاشتی. گفت به‌خاطر اینکه اسم من که زیاد مطرح نیست و اگر اسم خودم را در کنار تو می‌گذاشتم، با توجه به اینکه عده‌ای تو را می‌شناسند، ممکن بود این شبه پیش بیاید که من خواسته‌ام اسمم را در کنار اسم تو قرار بدهم و مثلا سوءاستفاده‌ای از فرصت بکنم.

به‌هرحال این عمل او باعث این شبه در ذهن تمام آدم‌هایی شد که نه من را درست حسابی می‌شناسند، نه خانم امیرابراهیمی را و نه هیچ کس دیگری را.

این شبه پیش آمد واین شبه را من به این خاطر خدمت‌تان با قاطعیت عرض می‌کنم که دوستانم برای من ۱۵صفحه ایمیل گرفتند و آوردند که ۹۵درصد نظراتی که مردم داده بودند، همه آنها خطاب به من بود که آفرین که این کار را انجام دادی.نه اینکه موسیقی‌اش را ساختی، اصلا این شبه پیش آمده بود که کلیپ را فقط من ساختم یا مثلا در جریان تصویر بودم و یا اساسا مهمترین بخش قضیه این بود که فکر کرده بودند من این اقدام را کرده‌ام تا به‌نوعی از خانم امیرابراهیمی اعاده‌ی حیثیت بکنم. حتی‌ از واژه‌مصلح اجتماعی و این‌جورچیزها صحبت کرده بودند، در حالی‌که خدا شاهد است من اصلا خودم را در این حد نمی‌دانم، نه تنها راجع به این خانم، راجع به هیچکس و هیچ گروه دیگری که بخواهم چنین نقشی برای خودم قائل بشوم.

من یک کار عاشقانه ساختم که از شخصی‌ترین حالت من بیرون آمده. من از ابراز لطف تمام کسانی که این کار را دانلود کرده‌اند ممنونم، اما به‌هرحال متاسفانه تا یک حدودی با حیثیت من این وسط یک بازی‌هایی شده. به‌خاطر اینکه ما بعد از سال‌ها تلاش کرده بودیم برای همین آلبوم «ترنج»، توسط یک ناشر معتبر یعنی آوای باربد اقدامی مجوز بگیریم، الان متاسفانه حتی روابط من با این انتشارات دستخوش یکسری تغییرات شده است. یعنی حتی برای آنها هم باید اثبات کنم. و این این قضیه زمان می‌برد. از همه اینها مهمتر ارشاد جمهوری اسلامی با این قضیه برخورد ساده‌ای نمی‌کند.

یعنی ممکن است به خاطر این مساله مجوز شما با مشکل مواجه بشود؟
به‌هرحال عقب بیفتد یا یک تغییراتی در آن رخ بدهد. منظورم این است که به‌هرحال این جریان من را در نگرانی قرار داده و آن سیر خوبی که داشت پیش می‌رفت در رابطه با کارهایی که قرار است در سال ۸۶ منتشر بشوند، با این اقدام خیرخواهانه‌ دوستان من متاسفانه دستخوش این تغییرات قرار گرفت. در رابطه با خانم امیرابراهیمی، و در رابطه با اتفاقی که برای ایشان افتاد و ماجرایی که در ماه‌های قبل در ایران پیش آمد، من نه صلاحیت دارم نظر بدهم، نه اصلا نظری دارم در این مورد.

یک اتفاق شخصی بوده و برای یک آدمی افتاده، اصلا هیچ ارتباطی به من ندارد. اما، ناخودآگاه کار من با سرنوشت ایشان در یک مسیر قرار گرفته که این اصلا خواست من نبوده و من به‌هیچ عنوان این قطعه را نخواندم که از خانم امیرابراهیمی اعاده حیثیت بکنم.

من امیدوارم این خیرخواهی ناخواسته‌ شما برایتان دردسرساز نشود؟
متشکرم. از شما. من هم دقیقا نهایت آرزویم همین است. این مژده را هم بدهم که یکسری قطعات دیگر هم هست که شما نشنیده‌اید. می‌توانم بگویم خوشبختانه، چون فکر می‌کنم اگر از «زلف برباد» لذت برده‌اید، از آنها هم شاید از بعضی‌هاشان بیشتر لذت ببرید.

 |+| نوشته شده در  Thu 17 Jan 2008ساعت 12:9 PM  توسط `kaka  | 
 

گفتگو با محسن نامجو خواننده ترانه‌های پرتناقض

ای خاطره‌ات پونز، نوک تیز ته کفشم

معصومه ناصری


 

گفتگو با محسن نامجو را از اینجا بشنوید


 

گفتی که سه‌سال است توی زیرزمین موسیقی ایران هستی و هرچی هم تلاش می‌کنی نمی‌توانی بیایی بیرون.
البته موسیقی زیرزمینی ایران را دوجور می‌شود تعریف کرد. یکی گروه‌هایی‌اند که فقط به‌خاطر اینکه مجوز نگرفته‌اند و کارشان انتشار پیدا نکرده، زیرزمینی‌ تلقی می‌شوند. از این جهت شاید به نوع کار من هم بشود لقب «آندر گراند» داد. ولی یک نوع دیگری از موسیقی زیرزمینی که خبرنگارهای خارجی بررسی‌اش می‌کنند، یک سبک خاص از موسیقی‌ست که بیشتر شبیه سبک راک است که توی دوـ سه‌سال قبل این سبک خیلی طرفدار یا پی‌جو داشته است. از جهت دوم اگر بخواهیم بگویم، می‌توانم بگویم موسیقی من خیلی هم شبیه آن سبک نیست. چون راک محض و راک خالص نیست و درهرحال تلفیقاتی در آن با موسیقی ایرانی صورت می‌گیرد.

مثل اینکه سعدی را راک می‌خوانی ؟
البته قبلا تجربه‌ خواندن شعر سعدی و حافظ را با سبک راک را داشتیم. مثلا گروه «اوهام»، «شهرام شعرباف» این تجربه را داشت که در نوع خودش اولین هم بود. فقط سعدی را با سبک راک خواندن نیست، یک‌جور تلفیق کردن موسیقی ایرانی یا موسیقی محلی و فلکلور ایران است با گام بلوز که خب، بلوز مادر موسیقی راک هم محسوب می‌شود. کشف این موضوع که این دوتا گام تلفیق نمی‌شوند در اصل باهم، بلکه یکی‌اند.

مثلا اگر که قرار باشد شجریان این شعر سعدی را بخواند که «آنکه هلاک من همی می‌خواهد و من سلامت‌اش»، چه جوری می‌خواند؟
این شعرخاص که شما مثال زدید، براساسش یک ملودی قدیمی ساخته شده که هم شجریان و هم چندتا خواننده‌ی دیگر با همان ملودی ثابت قدیمی خوانده‌اند و درمایه‌ی همایون است. اما اگر ويژگی‌ موسیقیایی‌اش را بخواهم توضیح ساده بدهم، در این دسته کارها که جزو موسیقی کلاسیک ایران محسوب می‌شوند، ریتم آهنگسازی خیلی تابع خود شعر است، منتها در کارهایی، مثل کار من، سعی شده که این ریتم بهم بریزید. یعنی در ساخت ملودی ما ریتم شعر را بشکنیم، رعایت‌اش نکنیم.

مثلا همین شعر را اگر تو بخواهی بخوانی، چه جوری می‌خوانی؟
مثلا قطعه‌ای الان مدنظرم هست روی یک شعر حافظ است با این ریتم: «زآن یار دلنوازم/ شکری‌ست با شکایت/ گر نکته‌دان عشقی/ بشنو تو این حکایت». کاری که من ساخته بودم براساس یک‌سری بازی‌های زبانی با شعر حافظ بود. اینطوری: «زآن یار/ زآن یار/ زآن یار/ زآن یار دلنوازم/ شکری‌ست با شکایت/ در زلف/ در زلف/ در زلف چون کمندش/ ای دل م‌پیچ کانجا/ سرها/ سرها/ سرها بریده/ بی/ سرها بریده/ بینی/ سرها بریده بینی/ بی‌جرم و بی‌جنایت». این تاکیدی که روی کلمات هست، بخاطر رساندن بیشتر و اغراق‌آمیزتر معنای شعر حافظ است. این البته براساس یک طرح تحقیقاتی بود که چندسال پیش در ذهن من شکل گرفت که براساسش چندتا کنسرت پژوهشی هم اجرا کردیم. آن هم ب‌طور کلی عنوانش این بود «تلفیق نوین شعر با موسیقی ایرانی. برای این کار چندتا راه بود یکی این‌که دنبال اشعار جدید بگردیم و نه فقط شعر نو، مثلا سهراب سپهری یا شاملو، شعرهای جدیدتر، شعرهایی که اصطلاح ما به آن می‌گفتیم «شعر زبان‌شناخت». نمونه‌اش در دهه‌ی ۷۰ شمسی دکتر براهنی بود و شاگردانش که مکتبی را راه‌انداخته بودند که خوشبختانه خیلی از آنها از دوستان نزدیک من بودند و من از نزدیک به این جریان شعری آشنا بودم.




برخی مخالف این مدل ترانه‌خواندن تو هستند و می‌گویند، این‌جوری به شعر سعدی وحافظ توهین می‌شود.

نظر همه جدا برایم محترم است، اما خودم این‌طوری فکر نمی‌کنم. یک نکته دیگر هم هست، استفاده‌ این‌طوری از شعر یا استفاده از اشعار، به این شکلی که گفتم بیشتر توجه به فرم است تا محتوا. آن‌طوری خواندن شعر حافظ باعث تاکید روی محتوایش می‌شود، ولی در اصل ما می‌خواهیم شعر حافظ را از محتوا خالی کنیم. یعنی به این کار نداریم که این شعر چه معنایی دارد، صرفا به این فکر کنیم که یکسری کلام است که دارد در کنار ملودی‌ها قرار می‌گیرد و اگر چنین نقدی به من می‌شود می‌توانم قبول بکنم، چون خودم عمدا هیچ وقت به معنی درجه‌ای اول اهمیت را نداده‌ام.

تو از تربت جام می‌آیی این‌که آدم از تربت جام بیاید و آخرسر گیتار بزند، یک‌ذره عجیب نیست؟
نه، عجیب که نیست. خب، خیلی‌ها توی ایران یا خارج از ایران هستند و از جاهای مختلف می‌آیند و سازهای مختلف و حتا عجیب و غریب‌تر از گیتار هم می‌زنند.

اگر قرار بود به سنت همان تربت‌جام‌ پایبند بمانی، چی باید می‌زدی؟
باید دوتار می‌زدم. منتها این را عرض کنم خدمت‌تان، من فقط متولد تربت‌جام هستم. از شش‌ماهگی دیگر تربت‌جام را اصلا ندیدم.‌ تا نوجوانی توی مشهد بزرگ شدم و بعد از آن‌هم دیگر تهران بودم. ولی درحال‌حاضر برایم بیشتر باعث افتخار است که بگویم، من اهل تربت‌جام هستم تا مشهد یا تهران. به‌خاطر اینکه تربت جام یک ویژگی فرهنگی دارد، حالا رقص‌اش هست یا نوازنده‌های دوتارش‌اند.

ولی آخر آدم از تربت‌جام بیاید و بعد گیتار بزند؟
خب، فقط تناقض میان گیتارزدن و تربت‌جام نیست، می‌دانی! من توی کارهایم سعی می‌کنم کلا این تناقض را نمایش بدهم. تناقض توی زندگی ما عیان است. شما توی تهران که راه بروید، صبح تا شب می‌توانید بارها بارها تصویر یک شیخ، یک روحانی را ببینید که دارد همبرگر گاز می‌زند، که دارد با موبایل صحبت می‌کند. خب، این تناقض مثل همان تناقض تربت‌جام و گیتار است دیگر. این تناقض بزرگترین دغدغه‌ی ذهنی من بوده در سن و سالی که دست چپ و راستم را شناختم و هر بار یک واکنش به آن داشتم. یک وقت‌هایی به آن می‌خندیدم. توی کارهایم سعی می‌کردم طنز باشد، خنده‌ای رندانه. گرایش‌ام به بلوز هم دقیقا به خاطر این است که بلوز هم به‌نوعی خنده‌ راندانه است به دنیا و کلا ذات موسیقی بلوز این است. توی یک مقطع دیگر که می‌توانم بگویم الان در آن به سر می‌برم، از خندیدن هم دیگر خسته شدم. یعنی... من همیشه به دوستانم توی تهران می‌گویم که یا باید مکان‌ات را عوض کنی یا که خودت را بکشی.




چاره‌ دیگری نیست‌‌؟

چاره‌ دیگر این است که... چرا! زندگی کنی توی همان شرایط و در دل همان تناقضات و حالا بستگی به خودت دارد، یا بخندی یا گریه کنی.

من اولین‌باری که در مورد تو شنیدم،‌ گفتند که یک خواننده‌ تربت‌جامی است و بعد یک آهنگی برایم گذاشتند که شروع کرد به خواندن و الان هم هی تکرارش می‌کنم اینجا، هروقت اسم محسن نامجو می‌آید. می‌گوید که: «شقایق نرماندی ازآن تو/ حقایق نوکانتی از آن من». یک چنین چیزی و بعدهم گفتند که داری آن را با دوتار می‌زنی.
با سه‌تار آن را اجرا کردم. این کار ملودی‌اش و طرح موسیقیایی‌اش شبیه چندتا از کارهای دیگر است. یعنی در مایه‌ دشتی‌ست و تلفیق‌شدن گام دشتی و شور با یکی‌ـدوتا گام غربی و همچنین شور. شعرش هم طی مسافرتی یک‌دفعه، در سال ۲۰۰۳ آمد. در شعر هم عقاید است،‌ «عقاید نوکانتی از آن من/ شقایق نرماندی از آن تو». بطور کلی یک‌جوری بیان عقل و عشق است. هرچی که مربوط به عقل و اندیشه‌ است مال من و هرچی که دلی‌ست و احساسی، مثل یک گل شقایق، مال تو. رو به معشوقی‌ست این صحبت:

عقاید نوکانتی از آن من
شقایق نرماندی از آن تو

حلاوت و بی‌صبری از آن من

عشق پانزده‌سانتی از آن تو

ماکارونی، تمبرهندی از آن ما
خیابان شهید قندی از آن ما

قبری که بهش می‌خندی از آن ما

ذکاوت و رندی از آن ما

عقاید نوکانتی از آن من
شقایق نرماندی از آن تو

این چه ترانه‌ای‌ست که شهید قندی و ماکارونی و عشق پانزده‌سانتی توی آن‌ هست؟
نمی‌دانم چه توضیحی باید بدهم.

این عشق پانزده‌سانتی اصلاً یعنی چه؟
خب، عشق پانزده سانتی... بذار من اینجا زرنگی کنم یک تعبیری را از زبان یکی از مخاطب‌ها شنیدم که خیلی خوشم آمد از آن تعبیر و خودم از آن به‌بعد دیگر همیشه این تعبیر را به کار می‌برم و آن هم اینکه در بندر نرماندی یکی از گلهایی که می‌روید شقایق است. اینجا اشاره به طول گل شقایق است که در نرماندی می‌روید که طولش ۱۵سانت است. اما یک تعبیر اروتیک هم دارد که آن را هم نمی‌توانم کتمانش کنم. اما اینکه هنگام سرودن این شعر من به کدام یک از اینها فکر می‌کردم، معذورم که الان بگویم.

گفتن این شعرهای دیوانه‌وار چطوری اتفاق می‌افتد، این ترانه‌هایی که به نظر من در آنها جنون هست، کلمه‌هایی نامربوط هست؟
قضیه این است که ما در همه‌ این سال‌های اخیر یک‌جورهایی گام‌زدن مداوم توی بن‌بست داشتیم و یک‌جوری دغدغه‌ رهاشدن از این بن‌بست. حالا توی موسیقی آن شکلی می‌شود، قضیه تلفیق می‌شود توی گام‌ها و توی شعر هم به این صورت. من سعی می‌کنم که، باز به تعبیر یکی از دوستانم، کلمات کوچه و محاوره‌ای را با کلمات ادبی که خیلی بار فرهنگی دارند کنار همدیگر بیاورم. مثلا توی یک کاری به اسم «گیس» که از ساخته‌های جدیدترم است یک کار این‌طوری انجام داده‌ام. ما همیشه تعبیر زلف آشفته را در ادبیات زیاد داشتیم، «زلف آشفته‌ی معشوق» خیلی به کار رفته یعنی حافظ اصلا رو به معشوقه‌اش می‌گوید:‌«زلف آشفته و خوی‌کرده و خندان لب مست»، ولی هیچکس به این فکر نمی‌کند که خب، در کنار این زلف آشفته امروز ما می‌توانیم به زلف صاف و صوف هم فکر کنیم و زلف صاف و صوف هم عاملش چی هست، سشوار.

یعنی تو یک ترانه ساختی که توی آن سشوار هست و زلف آشفته!؟
اولش البته با مصرعی از حافظ شروع می‌شود که می‌گوید، «یکروز به شیدایی در زلف تو آویزم» و بعد در ادامه‌ی آن یک آیه از قرآن به‌کار می‌رود که همین معنا را می‌دهد، «و اعتصمو بحبل الله جمیعا و لا تفرقو» و بعد در ادامه‌‌ آن من توی شعر گفته بودم که باز در ادامه‌ی حافظ بود که می‌گفت، «ای دردتان درمان در بستر ناکامی/ وی یاد تو هم‌مونس در گوشه‌ی تنهایی» و بعد ادامه‌اش را من گفته بودم که «وی خاطره‌ات پونز،‌ پونز معادل مونس... وی خاطره‌ات پونز/ نوک تیز ته کفشم/ این صندل رسوایی این صندل رسوایی/ گرگی تو و میش‌ام من/ آب ست و سریشم من/ اگزاس و دیازپامی/ جز زلفت آرامی» به معشوق می‌گوید، می‌گوید فقط زلفت آشفته است، خودت آرامی، «چون زلف تو ناآرامم»، یعنی مثل زلف تو منهم آرام نیستم، «رسوا و پریشم من/ سشوار، سشوار، سشوار». خب این مثلا یک نمونه از همان شعری‌ست که شما گفتید.

یک تکه‌اش را می‌زنی؟
با این ساز البته سخت است.

یکروز به شیدایی در زلف تو آویزم
خود را چو فرو ریزم با خا خا خاک درآمیزم

وگرنه من همان خاکم که هـ هـ هـ هـ هستم.

البته یک تکه بین‌اش هست که آن تکه‌ی آخرش را می‌خوانم.

دریای خزر گردم خواهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم خواهی تو اگر جونم

صد سینه سپر گردم خواهی تو اگر جونم

یک‌روز بصر گردم یک‌روز نظر گردم

ای وای ای وای ای وای ای وای

گرگی تو و میش‌ام من
جمعا به تو آویزیم

آب است و سریشم من

جمعا به تو آویزیم

اگزاس و دیازپامی
جز زلفت آرامی

چون زلف تو ناآرامم

رسوا و پریشم من

سشوار سشوار سشوار سشوار

دریای خزر گردم، هی، خواهی تو اگر جونم

و ادامه‌اش.

حالا به نظرت توی این دور و زمانه می‌شود اگر کسی از آدم بخواهد به خاطرش آدم «دریای خزر گردد»؟
خب، اینکه تعبیر شاعرانه است. نمی‌دانم کدام‌یک از این ترانه‌سراهایمان چنین تعابیری به‌کار برده که داریوش خواننده هم خوانده بود، «کوهو می‌ذارم رو دوشم/ رخت هر جنگو می‌پوشم/ اگه چشات بگن آره/ هیچکدوم کاری نداره».




آن دوره، دوره‌ فردین و بهروز وثوقی و این حرف‌ها بود. الان...

خب یک چیزی هم هست. شما تصور کنید که همان معشوقی که دارد راجع به او سشوار را به‌کار می‌برد، به همان معشوق دارد می‌گوید که دریای خزر می‌شوم واسه‌ات. یعنی این تناقض‌ها توی این شعر هم باز رعایت می‌شود. یعنی اتفاقاً این نکته‌ای که شما گفتید خیلی درست است. دقیقا به‌خاطر آن اغراق‌های شاعرانه که می‌شود گفت شکل و ویژگی‌اش مال زمان قدیم است، هم آنها را توی شعر به‌کار می‌برد طرف و هم تعبیری مثل « اگزاس و دیازپام»، یعنی یکجوری من با تو آرام می‌شوم و تو مثل دیازپامی واسه من.

مثل دیازپام؟
معشوق را توصیف می‌کند و می‌گوید تو واسه من مثل دیازپامی.

حالا چرا کریستال نه؟
خب... حالا این بحث تخصصی‌ست و می‌شود بعدا راجع به آن صحبت کرد.

صحبت از دیازپام شد. یک فیلمی داری تو، یعنی یک فیلم مستندی در مورد تو هست...
«آرامش با دیازپام ۱۰». آن اسم را البته من نگذاشتم، کارگردانش گذاشت، «سامان سالور» که یکی از دوستان قدیمی من است. این فیلم اوایل که قرار بود ساخته بشود، من اصلا نمی‌دانستم راجع به من است. یعنی مطرح شد که قرار است سوژه‌ یک موزیسینی باشد که آندر گراند است و توی ایران زندگی می‌کند و به او مجوز نمی‌دهند. بعد توی چند جلسه فیلمبرداری من کم‌ کم متوجه شدم که فیلم دارد راجع به خود من ساخته می‌شود، راجع به زندگی خودم. ولی سامان توی مرحله‌ فیلمبرداری خیلی دقت به‌کار برد که تمام جزییات، خاطرات، تمام اینها را بازسازی کند. گرچه فیلم به‌خاطر اینکه باید به جشنواره می‌رسید، به نظر من، توی تدوین‌اش عجله شد. یعنی آن انرژی زمان تصویربرداری مدت یکسال‌ـ دوسال، دقیقا دوسال، توی تدوین یک‌مقداری حیف شد.

این همان فیلمی‌ست که تو زیر دوش آواز می‌خوانی؟
آره، شما کجا دیدی؟ این فیلم را جشنواره‌ی فجر پارسال نشان داد البته.

دیگر چه جاهای غیرمعمولی می‌توانی آواز بخوانی؟
آن فیلم هرچی که تصویر غیرمتعارف دارد، پیشنهاد کارگردانش است و پیشنهاد من نیست. خب اگر فیلم را دیده باشید، یکسری نماهای غیرمتعارف گرفته.

تو تحصیلات آکادمیک هم داری.
من نه، من دانشگاه بودم و پنج ترم دانشکده موسیقی را گذراندم، منتها مدرک آکادمیک ندارم. دو ترم تئاتر خوانده‌ام، دو ترم زبان انگلیسی و پنج ترم موسیقی و هرسه را هم ول کردم. زبان را به‌خاطر تئاتر ول کردم، تئاتر را بخاطر موسیقی و موسیقی را هم به‌خاطر فضای دانشکده‌اش.

نمی‌توانستی موسیقی متفاوت‌ات را آنجا داشته باشی؟
اصلا موسیقی متفاوت که چه عرض کنم، موسیقی متعارف هم نمی‌شود آنجا داشت. چون آنجا اصلا فضایی بود که هنوز به همان فضای مرید و مرادی و استاد و شاگردی که ۸۰سال پیش به اینطرف بوده حاکم است.‌ هنوز آن‌طوری معقتدند و بوده‌اند. دانشجو آنجا اصلا حق آهنگسازی ندارد، حالا چه برسد بخواهد سشوار بیاورد توی شعرش.

 |+| نوشته شده در  Thu 17 Jan 2008ساعت 12:3 PM  توسط `kaka  | 
 
  بالا